close
تبلیغات در اینترنت
راه غدیر
راه غدیر

 

نوشته حاضر، ترجمه اثرى ادبى و تاريخى از نويسنده معاصر، آقاى «كمال السيّد» است، كه با نام «الطريق الى غدير خم» منتشر شده است.

هم ترسيمى است از موقعيت جغرافيايى منطقه غدير خم، هم ترسيم صحنه‏هايى از تاريخ اسلام كه حضرت محمّد صلى‏ا لله‏ عليه‏ و‏آله چه در هنگام هجرت به مدينه و چه در سال حجّة‏الوداع، از اين منطقه گذشته و آن‏جا درنگ كرده و سخن گفته‏است، بويژه تعيين جانشين خودكه در غدير خم انجام گرفته‏است.

در ميانه راه بين مكّه و مدينه، نزديكى هاى «جحفه» منطقه «غدير خم» قرار دارد. غدير خم سر راه كاروان ها بود. رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز هنگام هجرت تاريخى خود به مدينه در ماه ربيع‏الاوّل از آن گذر كرد. در بازگشت از حجّة‏الوداع در روز هيجدهم ذى‏حجّه سال دهم هجرى نيز در آن‏جا توقّف كرد و از همان‏جا، اين سرزمين جغرافيايى، وارد تاريخ شكوهمند اسلام شد.

پس از آن‏كه شنهاى روان، راه قديمى كاروانها را پوشاند، منطقه غدير خم در دوران حاضر از راه اصلى و عمومى دور ماند. نام آن منطقه نيز به «غُرُبه» تغيير يافت. ولى چشمه‏اى كه از دل صخره‏هاى آن دشت گسترده مى‏جوشد، همچنان باقى است. به خاطر بودن همين چشمه، درختهاى خرما و نيزار و در گذشته درختهاى «اراك» در آن روييده است.

كسى كه شهر «جدّه» را از كناره درياى سرخ پشت سر مى‏گذارد، نزديكيهاى شهر «رابغ» به دوراهى جحفه مى‏رسد. جايى كه يك فرودگاه محلّى سمت راست جاده وجود دارد. مسافت ميان دوراهى يادشده تا مسجد ميقات، كه كنار آثار مسجد قديم و ويرانه‏هاى آن ساخته شده، تا 10 كيلومتر امتداد مى‏يابد. از مسجد ميقات مى‏توان به طرف «قصر عليا» روى نمود، با گذر از جاده‏اى پر از توده‏هاى شن كه نشانه‏هاى «راه هجرت» در آن باقى است. آن قصر نيز نزديكيهاى روستاى جحفه، در سمتى است كه به مدينه منوره و شهر رابغ منتهى مى‏شود، در حالى كه مسجد ميقات در سمت منتهى به مكّه مكرّمه است. مسافت ميان مسجد ميقات و قصر عليا به حدود 5 كيلومتر مى‏رسد، در حالى كه سيلها و بادها، توده‏هايى از شن را با خود آورده است، تا ميان اين دو منطقه، موانع شنى پديد آورد.

در آن منطقه، ارتفاعات كوهستانى وجود دارد كه راهى را كه به يك دشت گسترده منتهى مى‏شود، مشخص ساخته است، جايى كه راهها از آن‏جا جدا مى‏شود. از آن‏جا مى‏توان به سمت «غُربه» روى آورد، كه البته به سبب پخش شدن توده‏هاى شن، راه يافتن به آن منطقه دشوار است.

ولى منطقه غدير، نزديكيهاى «حُرّه» است، سرزمينى پر از سنگهاى سياه و غير قابل كشت. در انتهاى حرّه، دشت گسترده‏اى باز مى‏شود كه چشمه‏هاى غدير در آن‏جاست. در همين سرزمين بود كه پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله توقّف كرد، تا آخرين پيامهاى آسمانى را به كاروانهاى حجّاج و امّت اسلامى برساند.

دو رشته‏كوه از شمال جنوب، اين دشت گسترده را دربر گرفته است. آبهاى غدير، از نزديكى دامنه‏هاى جنوبى كه خيلى بلندتر از كوههاى شمالى است مى‏جوشد. در مسيل آن دشت، درختهاى خرما روييده است و به احتمال زياد، نخلها در پى آن روييده‏اند كه مسافران هسته‏هاى خرما را در مسير خود در آن دشت مى‏افكندند. دشت باز و چشمه غدير، مسافران را به استراحت و خوردن خرما و قهوه فرامى‏خواند. نزديكى خَمِ آن دشت و سمت مغرب، آن‏جا كه آبها مى‏جوشد و آبراهى را پديد مى‏آورد، بيشه‏اى وجود دارد.

نشانه‏هاى جاده، به خاطر سيلابهاى شديد در مواقع باران، پيوسته تغيير مى‏كند. كسى كه بخواهد به اين سرزمين مبارك، جايى كه آخرين پيامبر در تاريخ بشريت در آن توقف كرده است تبرّك جويد، مى‏تواند با عبور از دو مسير ـ راه جحفه و راه رابغ ـ به سوى آن برود.

راه اوّل از دوراهى جحفه نزديك فرودگاه رابغ آغاز مى‏شود، آن‏جا كه جادّه‏اى هموار به طول 9 كيلومتر تا روستاى جحفه است و آن‏جا مسجد بزرگى است و راه از آن‏جا به طول 2 كيلومتر به سمت راست كج مى‏شود و در خلال آن توده‏هاى شن و منطقه سنگلاخى وجود دارد و در آخر آن وادى غدير شروع مى‏شود.

راه دوّم از دوراهى مكه ـ مدينه و روبه‏روى رابغ آغاز مى‏شود و پس از 10 كيلومتر راهى كه به غدير منتهى مى‏شود از آن جدا مى‏گردد. مسافت ميان رابغ تا غدير به 26 كيلومتر مى‏رسد. وادى غدير به صورت كلى در شرق مسجد ميقات در جحفه و در 8 كيلومترى آن قرار دارد. فاصله آن تا جنوب شهر رابغ نيز 26 كيلومتر است. در آن مكان مقدس مسجدى ساخته شده بود كه در اثر سيلها و بادها و عوامل فرساينده ديگر خراب شده و آثار آن نيز از بين رفته است. شايد آن مسجد تا دوره‏هاى اخير، و چه‏بسا تا اوايل قرن هشتم باقى بوده كه فرو ريخته و جز ديوارهايش باقى نمانده بوده است. گواه اين سخن، كتابهاى فقهى و تاريخى و اعمال مستحبّى همچون دعا و نماز در آن مكان است. اشاراتى به جايگاهى كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در آن‏جا ايستاد و ولايت امام على عليه‏السلام را به انبوه مسلمانان اعلام كرد، وارد شده است.

«بكرى» گويد: (آن جايگاه) بين غدير و چشمه است،(1) آن‏گونه كه حموى در معجم‏البلدان ياد كرده و جايگاه مسجد را مشخّص ساخته است.(2) در كتاب «الجواهر» نيز آن را ياد كرده و به بقاياى ديوارهاى خراب‏شده آن اشاره كرده است،(3) به استناد آنچه در كتابِ «دروس» شهيد اول آمده است. ولى ابن‏بطوطه فقط اشاره كرده كه در سفرش به حج خانه خدا، از منطقه‏اى كه در آن‏جا بركه‏هايى نزديك جحفه بوده، گذر كرده است.(4)

آيين مقدس اسلام، تشويق كرده كه در غدير خم توقّف شود و در مسجد آن نماز و دعا خوانده شود. يكى از اصحاب امام صادق عليه‏السلام روايت كرده كه از مدينه تا مكّه همسفر امام بود. چون به مسجد غدير رسيدند، امام به سمت چپ مسجد نگريست و فرمود: اين‏جا قدمگاه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است. آن‏جا كه ايستاد و فرمود: «مَنْ كنتُ مَولاهُ فعلىٌّ مَولاهُ اَللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداه».(5) در بسيارى از كتب فقهى نيز استحباب نماز خواندن در مسجد غدير آمده است.(6) پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پس از نزول آيه: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ... در منطقه غدير خم توقّف كرد. به نقل منابع تاريخى، فرمان داد تا كاروانها بايستند تا در آن روز بسيار گرم و سوزان، سخنرانى مهمّى ايراد كند. مسلمانان از يكديگر مى‏پرسيدند: علّت توقّف در اين سرزمين گدازان چيست؟

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چنين خطبه خواند:

سپاس از آن خداست، از او مدد مى‏جوييم، به او ايمان داريم، بر او تكيه مى‏كنيم و از شر خويشتن و زشتى كارهايمان به او پناه مى‏بريم، او كه هركه را گمراه كند، هدايتگرى ندارد و هركه را هدايت كند، گمراه‏كننده‏اى برايش نيست. و گواهى مى‏دهم كه جز خداوند، معبودى نيست، محمّد بنده و فرستاده اوست.

امّا بعد: اى مردم! خداى لطيف خبير مرا چنين آگاهانيده است كه هيچ پيامبرى عُمر نيافته مگر به اندازه نصف عمر پيامبر پيشين، و اين‏كه نزديك است فراخوانده شوم و اجابت كنم. از من سؤال خواهد شد، از شما نيز. پس شما چه خواهيد گفت؟

گفتند: گواهى مى‏دهيم كه تو رساندى، نصيحت كردى و تلاش نمودى. خدا جزاى نيكت دهد.

فرمود: مگر نه اين‏كه شهادت مى‏دهيد كه جز خدا معبودى نيست و محمّد، بنده و فرستاده اوست و بهشت و دوزخ الهى و مرگ، حق است و قيامت بى‏شك خواهد آمد و خداوند، خفتگان در گورها را برمى‏انگيزد؟

گفتند: چرا، بر اين گواهى مى‏دهيم.

فرمود: خدايا شاهد باش.

سپس فرمود: اى مردم! آيا مى‏شنويد؟

گفتند: آرى.

فرمود: من پيش از شما بر حوض (كوثر) وارد مى‏شوم و شما كنار حوض بر من وارد مى‏شويد، پهناى آن به اندازه ميان صنعا و بُصرى است، به شمار ستارگان، در آن جامهاى سيمگون است. پس بنگريد كه پس از من با دو امانت سنگين چگونه رفتار مى‏كنيد؟!

كسى ندا داد: اى رسول خدا «ثقلين» چيست؟

فرمود: «ثقل اكبر» كتاب خداست، يك طرف آن در دست خداى متعال است. طرف ديگر در دست شماست، به آن تمسّك كنيد تا گمراه نشويد. «ثقل اصغر» دودمان من است. خداى لطيف و آگاه، مرا آگاهانيده كه اين دو، جدايى‏ناپذيرند، تا در كنار حوض بر من وارد شوند. از پروردگارم براى آن دو همين را درخواست نمودم. پس از آن دو جلوتر نيفتيد كه هلاك مى‏شويد، عقب نيز نمانيد كه هلاك مى‏شويد.

سپس دست على عليه‏السلام را گرفت و بالا برد، تا آن‏جا كه سفيدى زير بغل آن دو ديده شد و همه مردم او را شناختند. سپس فرمود:

اى مردم! چه كسى از خود مؤمنان بر آنان شايسته‏تر است؟

گفتند: خدا و پيامبرانش داناترند.

فرمود: خدا، مولاى من است، من نيز مولاى مؤمنانم و بر آنان از خودشان شايسته‏ترم. پس هركه را مولاى او بودم، على مولاى اوست.

اين را سه‏بار (و به روايت امام احمد: چهاربار) فرمود. آنگاه فرمود:

ـ خدايا! دوست باش با كسى كه با او دوستى كند، دشمنى كن با آن كه او را دشمن بدارد، دوستدارش را دوست بدار و دشمنش را دشمن. ياورش را يارى كن و خواركننده‏اش را خوار ساز، و هرجا كه گشت، حق را همراه او بگردان. الا ... حاضر، به غايب برساند.(7)

در همان لحظات، شاعر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، حسّان بن ثابت برخاست تا اين مناسبت را كه براى مسلمانان عيد شده است، با شعر چنين تهنيت گفت:

ـ روز غدير، پيامبرشان در غدير خم آنان را ندا درداد.

ـ مى‏گفت: مولا و ولىّ شما كيست؟ بى‏پرده و ابهام گفتند: مولاى ما خداست و تويى و در ولايت، هرگز از ما نافرمانى نخواهى ديد.

ـ فرمود: اى على بايست، كه من پس از خويش تو را به عنوان امام و هادى پسنديدم.

ـ آن‏جا بود كه دعا كرد: خدايا دوستش را دوست بدار و با دشمنش دشمن باش.

صحنه‏هايى در مسير هجرت تاريخى

صحنه اوّل

هجرت، از سپيده‏دم تاريخ تا امروز، پيوسته همراه حيات بشرى بوده و تا ابد به عنوان پديده‏اى اجتماعى و زمينه‏دار، خواهد ماند. هجرت، هرگاه به صورت يك معارضه آرام بر ضدّ ستم و قهر پديد آيد، حادثه‏اى بزرگ به شمار مى‏آيد و در زندگى يك انسان يا ملّت مهاجر، سرفصل جديدى محسوب مى‏شود.

در مكّه، ستم به حدّ غير قابل تحمّلى افزايش يافته بود و زندگى آن گروه مؤمن به رسالتِ آسمان را طاقت‏فرسا ساخته بود. رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏كوشيد براى پيروانش آينده‏اى برتر بسازد. هجرت به حبشه، يك راه حلّ موقّت بود، تا آن‏كه ديدار (با اهل يثرب) در عقبه پديد آمد.

در دل تاريكى، در حالى كه از وادى عقبه در نزديكى مكّه روزنه اميد و نجاتى گشوده شده بود، پيامبر به آبادى خويش بازگشت تا به پيروان رنجديده خويش چنين مژده دهد:

ـ خداوند براى شما برادران و خانه‏اى قرار داده كه با آنها انس خواهيد گرفت.

و اين‏گونه فصل تازه‏اى در حيات اسلام آغاز شد. آن شبهاى تلخ و هراس‏آميز و دشوار و آميخته به اميد، شاهد مردانى بود كه از وطن و زادگاه خود كه از كودكى در آن به سر برده بودند، كوچ كنند. قريش، با همه قدرتى كه داشت، در برابر اين پديده مهم ناتوان ماند و جامعه مكّى به شدّت لرزيد و خدايان و معادلات و مصالح، همه به تزلزل افتاد.

توطئه

ابوجهل، ابوسفيان، اميّه و سران قريش كه از پيدايش اسلام ناراحت بودند، بهترين راه حل را در آن شرايط، از بين بردن محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و آسوده شدن از او ديدند. اگر به خاطر پيوندهاى قبايلى، بنى‏هاشم وزنه سنگينى در حمايت از پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از كشته شدن محسوب مى‏شدند، اگر همه قبايل در كشتن او همدست شوند، بنى‏هاشم از رويارويى با همه ناتوان خواهند بود و فكر انتقام را از سر بيرون خواهند كرد. اين‏گونه توطئه‏اى كه از فكر ابوسفيان جوشيده بود، شكل گرفت. توطئه در حدّى خطرناك بود كه جبرئيل از آسمان نازل شد و با آوردن آيه وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا... خبر از توطئه قتل يا اخراج پيامبر داد.

شب، مكه را فراگرفت. كوچه‏هاى مكه پر از ظلمت سنگينى شد و ستاره‏ها آشكار شدند، در حالى كه از دور به دلهاى هراسان چشمك مى‏زد.

ابوجهل، مست شراب بود و غرق در انديشه‏هايش. مكّه خواهد ماند و داستانهايى از هوش ابوجهل در انجمنهاى اين شهر.

فداكارى

در آن لحظات هيجانى كه توطئه در آستانه اجرا بود، «على»، اين جوانمرد اسلام، وارد درهاى تاريخ شد، در يكى از فداكارانه‏ترين و دراماتيك‏ترين داستانها!

اين‏كه كسى در ميدانهاى نبرد، تا آخرين نفس بجنگد، شجاعتى اعجاب‏انگيز است، ولى اين‏كه كسى جان خود را در معرض مرگ قرار دهد و به استقبال شمشيرها و خنجرها برود، در هيچ قاموسى هرچند رسايى تعبير و دقت در بيان داشته باشد، نمى‏گنجد.

على عليه‏السلام آهسته به آن بزرگ‏مردى كه بيش از بيست سال با او زيسته است، گفت:

ـ اى رسول خدا! اگر خود را فدايت كنم، تو سالم مى‏مانى؟

ـ آرى، پروردگارم چنين وعده داده است.

على عليه‏السلام اندوهگين بود. مكّه، اين شهر ستمكاران، بر كشتن يك انسانِ آسمانى كه براى نجات زمين آمده است، توطئه مى‏كند. امّا اندوه على عليه‏السلام بسرعت به يك شادى بزرگ تبديل شد. جوان، با گامهايى آرام به سوى بستر پيامبر رفت، روانداز او را بر خود كشيد و منتظر شمشيرها ماند ... بزودى خون پاك او داستان زيبايى از فداكارى را بر روى خاك ترسيم خواهد كرد. بر رختخواب پيامبر آرميد، در حالى كه آن مهاجر به سمت جنوب رفت، بى‏آنكه به چيزى بنگرد و توجه كند.

راه به سوى يثرب

نقشه پيامبر آن بود كه به سمت جنوب، به طرف كوه ثور روى آورد، تا چند روز پنهان بماند. وسايل كوچ فراهم شود و قريش از دست يافتن به او نااميد گردد. خوابيدن على عليه‏السلام در بستر آن حضرت نيز در تأخير در كشف خبر هجرت پيامبر نقش بسيارى داشت. در شرايط كاملاً سرّى، على عليه‏السلام دو شتر براى پيامبر و همراهش ابوبكر خريد، با كسى به نام «عبداللّه‏ بن اريقط» به عنوان راهنما همراه شدند. راهنما هرچند بت‏پرست، ليكن امين و درستكار بود. قريش ناگهان از خواب بيدار شدند و سران قريش شوك‏زده، گشتى‏ها را در دشت و هامون در پى آنان گسيل داشتند و براى كسى كه نشانى يا اطلاعاتى بدهد كه به دستگيرى آنان كمك كند، جايزه تعيين كردند. با آنكه مى‏دانستند بعضيها خبرهاى مهمّى دارند ولى در خبرگيرى ناكام ماندند.

قريش، اطمينان داشت كه آن حضرت را خواهد يافت. «ردشناسان» به منطقه‏اى ترديدآميز راه يافتند، كوه ثور، آنجا كه محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و همراهش در يكى از غارهاى آن پنهان بودند. اينجا بود كه قدرت آسمانى براى حمايت واپسين رسالت در تاريخ، دست به كار شد. يكى به سوى غار رفت تا از درون آن خبرى آورد، امّا زود بازگشت.

ـ آنجا چيست؟

ـ هيچ!

ـ پس غار چه؟

ـ در دهانه غار، تار عنكبوت ديدم كه مى‏پندارم پيش از تولّد محمّد، تنيده شده است، و آشيانه‏اى ديدم با دو كبوتر و مقدارى شاخ و برگ درهم‏تنيده، كه كسى توان ورود به غار را ندارد، جز اين كه آنها را كنار بزند.

ـ پس كسى وارد آن نشده؟

ـ آرى، انسانى به آن نرسيده است.

و پيامبر، به سخنانى كه ميان آنها ردّ و بدل مى‏شد گوش مى‏داد. از عمق جان گفت: الحمدللّه‏. و آرامش در دلش جاى گرفت.

كوچ

پس از سه روز كه پيامبر در غار بود، در موعد مقرر، راهنما آمد، با دو شترى كه همراه داشت.

يثرب، در شمال مكّه است. با اين حال، پيامبر به سمت جنوب آمده بود تا كاملاً حركت خويش را پنهان سازد. راهنما مى‏بايست از سمت ساحل درياى سرخ برود، از راهى كه از مسير كاروانها دور بود. سفر دشوارى بود. هفت روز مى‏گذشت و پيامبر، صحراهاى حجاز را در آن هواى گرم و راهى دشوار مى‏پيمود، تا آن كه سايه‏بانها و چادرهاى «بنى‏سهم» آشكار شد. نفس عميقى كشيد. خطر گذشته بود و از قريش، كارى ساخته نبود.

در 12 ربيع‏الاول، به روستاى «قُبا» در اطراف يثرب رسيد. چهار روز در آنجا سپرى كرد و به انتظار رسيدن پسرعمويش على بن ابى‏طالب عليه‏السلام ماند. چون جمعه رسيد، پيامبر آهنگ يثرب كرد، در حالى كه هزاران نفر از اهل يثرب، چشم به راه طلعت او بودند. در آن لحظات حسّاس، آنگاه كه شهرها نام خود را عوض مى‏كنند، در 16 ربيع‏الاول، در يك لحظه تاريخى و ماندگار به مدينه رسيد. مردم يثرب از بامدادان خود را براى استقبال از آخرين پيامبران در تاريخ آماده كرده بودند. دختركان مدينه، سرودخوانان بيرون آمدند، در حالى كه از دور به كاروان هجرت كه از «تپه‏هاى وداع» مى‏گذشت مى‏نگريستند.

تاريخ هجرى در آن لحظات سرشار از احساس اميد و آرزو و شادى و ديدار، آغاز گشت و هسته اوليه «جامعه اسلامى» شكل گرفت.

صحنه دوّم

زندگى و مرگ، بصورت يك معمّا در زندگى انسان باقى خواهد ماند. پرده‏اى كه بر چشمها افتاده، براى كسى كه در پى جاودانگى است، راه نگاه را بكلّى خواهد بست. كدام راه را بپيمايد؟ راه مرگ يا راه زندگى را؟ بگذار به جايگاه ارجمندى در مكّه بنگريم كه 13 سال از فرود آمدن جبرئيل در غار حرا گذشته است.

مشركان، وقتى ديدند فرزندان مكّه، همراه دينشان به سمت شمال، به يثرب مى‏كوچند، احساس خطر كردند. خداوند براى آنان قومى را فراهم ساخته بود تا رسالت آسمان را يارى كنند. هجرت مسلمانان پيوسته بود، تا آنكه همه محلّه‏ها تهى شد. قريش دريافت كه اين‏گونه دست‏بسته بودن، خطر را روز به روز بزرگتر مى‏كند. ابوجهل يك تصميم جهنمى گرفت تا براى هميشه از وجود پيامبر آسوده شود. جبرئيل نازل شد، در حالى كه نقشه شيطان را براى خاموش ساختن فروغى كه كوه حرا را روشن ساخته بود و مى‏رفت تا عالمگير شود، رسوا مى‏ساخت وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ...

در آن لحظات تاريخى، يكى از بزرگترين داستانهاى فداكارى در تاريخ بشرى آغاز شد. انسان هرچند هم تخيّل نيرومند داشته باشد، نمى‏تواند احساس جوان 23 ساله‏اى را كه با مرگ هماغوش مى‏شود تصوّر كند. حوادث پياپى مى‏آمد و قريش در انديشه طرح خطرناكترين توطئه‏اش بود. پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پسرعموى محبوبش را طلبيد و او را در جريان بخشهاى توطئه گذاشت و از او مى‏خواست تا در بستر پيامبر بخوابد و همه فكر على عليه‏السلام اين بود كه بپرسد: آيا اگر خودم را فدايت كنم، تو سالم مى‏مانى؟(8) فرمود: «آرى، خدا چنين وعده داده است.» احساس خشنودى بر چهره على نقش بست و به سوى بستر پيامبر قدم پيش نهاد تا با خاطرى آسوده در آن بيارامد، در حالى كه چشم چهل گرگ، در تاريكى مى‏درخشيد!

لحظات مى‏گذشت، پيامبر پنهانى از خانه بيرون آمد و به سمت جنوب، به سوى غارى در كوه ثور رفت. توطئه‏گران با شمشيرهايى كه در هواى گرگ و ميش سپيده‏دم مى‏درخشيد به خانه رسول خدا حمله كردند كه ناگهان على از بستر برخاست و به چنگشان افتاد. مكه در آن سحرگاه شاهد حركتى غيرعادى بود. انسانى گريخته بود كه آسمان او را فرستاده بود تا زمين را از نور خدا روشن سازد. سواركاران همه جا را گشتند. قريش براى يابنده زنده يا مرده محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يا كسى كه خبرى بياورد كه به دستگيرى او بيانجامد، جايزه‏هاى بزرگ قرار داد.

على عليه‏السلام چند روز در مكّه ماند، در حالى كه هر صبح و شام در مكّه ندا مى‏داد: هركس نزد محمّد امانتى داشته، بيايد تا امانتش را باز گيرد.

نامه‏اى از قُبا

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به «قبا» رسيد و در آن قطعه از سرزمين خدا بار افكند. نامه‏اى از قبا به پسرعمويش نوشت و او را به آمدن فرمان داد. رساننده اين نامه به مكّه، و به دست على عليه‏السلام ، ابوواقد ليثى بود.

راستى! اين همه انتظار براى آمدن على چرا؟ چرا پيامبر، بر آستانه مدينه درنگ كرد تا پسر عمو و برادرش بيايد؟ تاريخ هجرت به نظاره ايستاده است تا لحظات گرم ديدار محمد و على عليهماالسلام را تماشا كند. در ژرفاى وجود على رازى شگفت است. آنگاه كه در حقيقت انسانى، شعله بزرگترى برافروخته مى‏شود، همه چيز را در اطراف، نورانى مى‏سازد. آن‏هم نه از نور خورشيد و ماه، بلكه فروغى برخاسته از دل آسمانها. ايمان آن جوان نيز اين‏گونه بود. در پهنه هستى سرورى جز «محمد» نمى‏شناخت. محمّدى كه چشمان او را بر سرچشمه‏هاى نور در بلنداى حرا گشوده بود.

در افق، جز ريگزارها و آن خطّ كبودى كه با تيرگى صحرا هماغوش است ديده نمى‏شود. كاروانى پديدار شد كه آرام مى‏آمد و چهار «فاطمه» داشت: فاطمه بنت اسد، فاطمه دختر پيامبر، فاطمه دختر حمزه و فاطمه دختر زبير. در «ذى‏طوى» ستمديدگان چشم به راه على بودند تا آنان را از آن آبادى ستمزده رهايى بخشد. كاروان راه خود را در دل وادى‏ها مى‏شكافت، و چيزى جز آسمان كبود و ريگهاى تيره نبود.

على عليه‏السلام چيزهاى بسيارى مى‏دانست. در اين بيست سال كه همراه مرد برگزيده آسمان و فانى در او بود، راز جهان را شناخته بود. تنها يك چيز را نمى‏شناخت و آن هم مفهوم «ترس» بود. انسان در برابر معمّاى مرگ كه پايان همه زندگيهاست، ناتوان مى‏ماند. آيا مرگ، نقطه پايان است يا آغاز؟ امّا على عليه‏السلام كه چشمه جاودانگى را يافته بود، بارها مرگ را مغلوب ساخته و فرارى داده بود. همين چند روز پيش بود كه روانداز پيامبر را بر خود پيچيد و در بسترى كه بوى بهشت از آن مى‏آمد خوابيد، تا خود را قربانى آخرين پيامبر در تاريخ انسان سازد. اگر اسماعيل، خود را تسليم فرمان خدا ساخت، مى‏دانست كه پدرش او را به آرامى ذبح خواهد كرد، امّا على چشمهايش را بست، تا آن را به روى دهها خنجر زهرآگين بگشايد كه خونش از صدها زخم، بيرون خواهد جَست.

فرشتگان بر سر مسأله حيات، به رقابت برخاستند. جبرئيل براى ميكائيل فديه نشد. هركدام خواستار زندگى بودند.(9) امّا انسانى كه ساخته آسمان است. ديوار مرگ را فرو ريخت و شاخه‏هاى زنگ‏زده زمان را شكست و «فدا» را برگزيد.

كاروان راه سپرد تا به نزديكى «ضجنان» رسيد. هشت اسب‏سوار، راه را بر كاروان بستند تا تاريخ را به عقب بازگردانند. اينجا بود كه جزيرة‏العرب، ناگهان با «ذوالفقار» روبرو شد كه مى‏خواست در آن هشت سوار درآويزد. آنان مى‏خواستند كاروان را به مكّه، به اين آبادى ستمزده باز گردانند. چشمهايشان برق كينه داشت. يكى از آن سواره‏ها كه هنوز على عليه‏السلام را نشناخته بود، بانگ زد: اى حيله‏گر! پنداشتى كه همراه اين زنان نجات مى‏يابى؟ اى بى‏پدر، برگرد!

على عليه‏السلام به صلابت كوه حرا پاسخ داد:

ـ اگر برنگردم چه؟

ـ به زور برمى‏گردانمتان.

جناح (غلام حرب بن اميّه) بر ناقه‏ها يورش برد تا آنها را برماند. على راه بر او بست. جناح ضربه‏اى حواله على كرد. على ضربت او را ردّ كرد و با ضربتى سهمگين او را به خاك افكند. بقيّه كه تاكنون اين‏گونه ضربت نديده بودند، جاخوردند. يكى از آنان وقتى ديد على، آهنگ حمله‏اى ديگر دارد، فرياد زد:

ـ اى پسر ابوطالب! دست از ما بكش.

و على، كه گويا همه جهان بت‏پرستى را مخاطب ساخته است، فرمود:

ـ من به سوى برادر و پسر عمويم رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏روم.

كاروان به سمت يثرب به راه افتاد. پيامبر در قبا چشم به راه بود. تاريخ بشرى نيز منتظر بود، پيش از آن‏كه وارد دوره جديدى از فصل‏هاى برانگيزاننده در نقاط عطف تاريخ و تحوّلات تمدّنها بشود.

16 ربيع‏الاوّل (برابر سال 622 م) كاروان تاريخ هجرى به يثرب رسيد. انبوه مسلمانان پيرامون «ثنّية الوداع» حلقه زده بودند، در انتظار رسيدن آخرين پيامبر در تاريخ بشريّت.

صحنه سوّم

آسمان، با ستاره‏ها جواهرنشان بود و از دور، همچون گوهرهاى پراكنده مى‏درخشيد. مهاجران، عصاى هجرت را در «ضجنان» فرود آوردند. على خم شد تا پاهاى پرآبله‏اش را كه صدها ميل پيموده بود، درمان كند. شترها بر ريگزار خوابيدند تا نفسى تازه كنند و عطر وطن نزديك را ببويند. چشمان «فاطمه» در ميان ستاره‏ها آفاق آسمان را مى‏كاويد، آنجا كه پدرش در شب معراج، سوار بر «بُراق» به آنجا رفت. چشمان فاطمه همچنان به ستاره‏ها بود و چهره‏اش چون ستاره كوچكى كه بر زمين افتاده مى‏درخشيد. ماه، در ساعات آخر شب، رنگ‏پريده همچون كسى كه شب، بى‏خوابى كشيده، نمايان شد. زمزمه آهسته فاطمه را شنيد كه اين‏گونه مناجات مى‏كرد:

ـ تنها تو پايدارى. هرچيز، راه به سوى پايان مى‏سپارد. ستاره‏ها، ماه، روحهاى سفيد، رو به سوى تو دارند، بى‏هراس خارهاى راه در صحرا، اگرچه پاى برهنه باشند، تنها تو «حقّ» هستى اى پروردگار! تو فروغ ديده‏ام و سرور دلم هستى. بگذار تا به ملكوت تو درآيم و تو را تسبيح گويم و همراه ستارگان بر گردِ عرش تو طواف كنم. تنها تو حقّى و جز تو هرچه هست، خيال است. تنها تو چشمه حياتى و جز تو سراب است.

در «قبا» جبرئيل فرود آمد، در حالى كه كلماتى آسمانى را همراه دارد، خطاب به مردى كه از «امّ‏القرى» گريخته است، تا او را از سرنوشت كاروانى آگاه سازد كه دخترش و بانويى كه او را تربيت كرده و جوانى كه پيامبر او را در دامن خود بزرگ كرده و آن جوان بزرگ و رشيد شده و در كنار او به فداكارى و جانبازى ايستاده، در آن كاروان است.

عطر دل‏آويز وحى وزيدن گرفت و فضاى «قبا» را آكند، جايى كه پيامبر، اولين مسجد را در آنجا ساخت:

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّه‏َ قِيَاما وَقُعُودا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ...(10)

(و آنان كه ايستاده و نشسته و به پهلو خوابيده، خدا را ياد مى‏كنند و در آفرينش آسمانها و زمين مى‏انديشند (و مى‏گويند:) خدايا اينها را بيهوده نيافريده‏اى. تو منزّهى، پس ما را از عذاب دوزخ نگه‏دار. پروردگارشان جوابشان داد: من تلاش هيچ تلاشگرى از شما را ـ چه زن، چه مرد ـ تباه نمى‏سازم. برخى از شما از برخى ديگريد. پس آنان كه از آبادى خويش هجرت كردند و در راه من آزار و شكنجه شدند و پيكار كردند و كشته شدند، من بديهاى آنان را خواهم پوشاند و آنان را وارد باغهايى خواهم كرد كه از زير درختانش نهرها جارى است، پاداشى از نزد خداوند است و نزد پروردگار، پاداش شايسته است.)

پيامبر، چشم به راه كاروان هجرت بود. كاروانى كه برادرش، دخترش و بانويى كه او را تربيت كرده، در آن بود. سخنان جبرئيل همچنان در خيال او مى‏چرخيد و او به افق دور مى‏نگريست ولى چيزى جز ريگزار تيره در چشم‏اندازش نبود.

اگر در قبا، براى كسى ديدار، مقدّر بود، مردى را مى‏ديد با سنّ و سالى بالاى پنجاه سال ميانه‏قامت و چهارشانه، با چهره‏اى درخشان و سفيد متمايل به سرخى ـ كه شايد بازتاب تابش خورشيد و بادهاى صحرا بود ـ با موهاى پرپشتِ سر كه تا بناگوش ريخته است، با پيشانى‏اى فراخ، ابروانى هلالى و پيوسته، چشمانى درشت و دندانهايى همچون رشته گوهر، با راه‏رفتنى آرام و گامهايى كوتاه.

پيامبر ايستاد و به صحرا نگريست. چشم به افق دوردست دوخت و منتظر دوستانى بود كه در يك شب خطرخيز، آنان را در محاصره گرگهاى مكّه ترك كرده بود. شب بر صحرا خيمه زد. پيامبر به جايگاه «بنى‏سهم» بازگشت، امّا بر چهره غمى داشت، همچون اندوه «آدم»، روزى كه در زمين در پى «حوّا» مى‏گشت. كاروان بسلامت رسيد. ديدار پدر از دخترش، ياد خديجه را در نظرش زنده كرد. خديجه‏اى كه كوچ كرد و پيامبر را تنها گذاشت. دختر، دست به گردن پدر آويخت. در رايحه مردى آسمانى غرق شد. چشمانش به اشك نشست، اشك شادى و اشك دلسوزى.

ـ چه دشوار است شكنجه پيامبر، چه سختى كشيده‏اند پيامبران.

برخى از زنان به هراس افتادند، ديدند مردى بالاى پنجاه سال، در يك لحظه با عبور از نيم‏قرن زمان، همچون كودكى به دامان مادرش پناه آورده است. پيامبر، براى اين سؤالهاى پخش‏شده در روى ريگزارها چنين پاسخ داد:

ـ فاطمه، مادر پدرش است.

فاطمه كه 13 بهار از عمرش مى‏گذرد، مادر بزرگترين پيامبران مى‏شود.

ـ و فاطمه، پاره تن من است.

محمّد به چشمان دخترش نگريست و در آن دو چشم، در جستجوى جوانى بود كه خود را براى خدا فروخت.

ـ او آنجاست پدر ... پاهايش مجروح و خونين است. خار و سنگلاخ و سختيهاى صحرا و نداشتن شتر!

چشمان پيامبر درخشيد: او برادر من است.

پيامبر رفت تا برادر مهاجرش را ببيند. جوان نيز با ديدار پيامبر، دردهاى خود را از ياد برد.

پيامبر، بر پاهاى او آب ريخت و دست بر آن كشيد، همچون مادرى كه بر سر نوزاد خود دست مى‏كشد تا او را به خوابى آرام فرو ببرد.

دردها رخت بربستند. على خود را در دامان مادرش يافت، دامان مردى كه او را از كوچكى بزرگ كرده بود. آرميد و به خواب رفت.

اين مرد مكّى برخاست و فرزند كعبه را وانهاد تا پس از اين كوچ دشوار و تلخ در ريگستان صحرا، بيارامد.

صحنه‏هايى در راه «آخرين حج»

صحنه اوّل

در ماه ذى‏قعده سال دهم هجرى، پيامبر اعلان كرد كه قصد حجّ خانه خدا دارد. نسيم صحرا اين خبر خوش را پخش كرد. قبايل عرب به سوى يثرب گسيل شدند تا زير پرچم آخرين پيامبران در تاريخ، گرد آيند.

دهها هزار نفر، روستاها و آباديها و شهرهاى خود را ترك كردند. در 25 ذى‏قعده، كاروانها به سمت مكّه، اين خانه شوق، حركت كردند. صحرا براى نخستين‏بار، شاهد چنين صحنه پرشكوهى بود كه صد هزار انسان، مسافتهايى را طى كند و به آرامى به سمت خانه‏اى روان گردد كه ابراهيم و اسماعيل آن را ساختند.

پنجم ذى‏حجّه، پيامبر خدا از «باب السلام»، وارد مكّه شد. هفت دور بر گرد كعبه طواف كرد. سپس نزد دو كوه صفا و مروه رفت، در حالى كه اين آيه را بر لب داشت: «اِنّ الصّفا والمروةَ مِن شعائِرِاللّه‏». ميان اين دو كوه سعى كرد، در حركتى كه به ياد مادر اسماعيل بود، روزى كه در پى قطره‏اى آب براى فرزندش اسماعيل بود. بالاى صفا رفت. از آنجا به كعبه بزرگ نگريست و پايان دوره بت‏پرستى را چنين اعلان كرد:

«لا اِلهَ اِلاّاللّه‏ُ وَحْدَهُ، لا شَرِيكَ لَهُ، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدِير ... لااِلهَ اِلاّاللّه‏ُ، اَنْجَزَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ هَزَمَ الأَحْزابَ وَحْدَه»

در عرفات، به خطابه ايستاد و فرهنگ اسلام را براى مسلمانان تبيين كرد و فرارسيدن دوره اسلام را نويد داد:

«اى مردم! از من بشنويد، تا برايتان بيان كنم. نمى‏دانم، شايد پس از اين سال، ديگر شما را در اين محلّ نبينم.

خونها و اموال شما بر شما حرام است تا آنكه پروردگارتان را ديدار كنيد. همچنانكه اين روز و اين ماه و اين شهر، حرام (و محترم) است.»

سپس، پايان دوره تبعيض نژادى و فرارسيدن فصل كرامت انسان را چنين اعلام كرد:

«اى مردم! پروردگار همه‏تان يكى است و پدرتان هم يكى است. همه شما از آدميد و آدم از خاك است. گرامى‏ترين شما نزد پروردگار، باتقواترين شماست، عرب را بر عجم فضيلتى نيست، مگر به تقوا.»

سپس در پى بنيانگذارى دوران جديدى بر اساس صلح و محبّت و همزيستى فرمود:

«نزد هركس امانتى است، آن را به صاحبش باز گرداند. رباى جاهليت برداشته شده است و نخستين ربايى كه از آن شروع مى‏كنم، رباى عمويم عباس بن عبدالمطلب است. سرمايه‏هايتان از آن خودتان است، نه ستم مى‏كنيد و نه ستم مى‏پذيريد. خونهاى جاهليّت برداشته شده است. اوّلين خونى هم كه از آن آغاز مى‏كنم، خون عامر بن ربيعه است.»

و گفتار خويش را چنين به پايان برد:

«آيا رساندم؟ خدايا گواه باش»

پيامبر از ياد نبرد كه بصورت كلّى حقيقتى بزرگ را كه روش و سلوك مسلمانان پس از غيبت آخرين رشته نبوّتها در تاريخ را ترسيم كند، باز گويد:

«اى مردم! مؤمنان برادرند. مال هيچ‏كس براى برادرش جز با رضايت و طيب خاطر، حلال نيست. پس از من به عقب باز نگرديد كه گردن يكديگر را بزنيد! من در ميان شما چيزى وامى‏گذارم كه اگر به آن چنگ بزنيد، هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد: «كتاب خدا»، و «عترت» و خاندانم.»

پيام آشكار

روزهاى حج سپرى شد. وقت آن بود كه حجّاج به سرزمينهاى خويش باز گردند. مكّيان نيز با شگفتى و آرزومندى مراقب گروههايى بودند كه اين سرزمين مقدس و مهبط جبرئيل ـ پيام‏آور آخرين رسالتهاى آسمان ـ را ترك مى‏كردند. پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مكّه را در حالى ترك كرد كه دلش از گسترش اسلام در اين مدّت كوتاه در بخش گسترده‏اى از جهان آرام بود.

كاروانها به منطقه جحفه رسيدند، آنجا كه راهها از هم جدا مى‏شد. خورشيد وسط آسمان بود و حرارت خود را بر ريگزار صحرا فرو مى‏ريخت و آن را مى‏گداخت. در آن منطقه ملتهب از دنياى خدا، جبرئيل با آخرين پيام، فرود آمد:

يَا أَيُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ مَاأُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنْ‏النَّاسِ.(11)

«اى پيامبر! آنچه را از سوى پروردگارت بر تو نازل شده، ابلاغ كن و اگر انجام ندهى، رسالت الهى را نرسانده‏اى و خداوند تو را از مردم نگاه مى‏دارد.»

از لحن خطاب قرآنى كه حالتِ هشدار دارد، برمى‏آيد كه موضوعى مهمّ بوده كه ابلاغ آن به امّتى كه چند سال است متولّد شده، واجب گشته است. كاروانها ناگهان با دعوت پيامبر به توقّف در سرزمين خشك و عريان و بى‏درخت و چشمه و سايه‏بان مواجه شدند. نشانه‏هاى شگفتى و سؤال از انگيزه‏هاى فرمان پيامبر آشكارا بود. انسان نمى‏تواند خيالات و خاطرات پيامبر را از سرنوشت رسالت اسلام پس از خودش نفى كند، بخصوص كه آن حضرت احساس مى‏كند زمان كوچ نزديك شده و جز زمانى اندك، در اين دنيا نخواهد ماند و آخرين پيامبر نيز بايد چشمانش را از اين جهان فروبندد.

مسلمانان، پيامبر را ديدند كه بر فراز جايگاهى كه اصحاب برايش فراهم آورده‏اند بالا رفت و به دهها هزار از آنان كه به او و رسالتش ايمان آورده‏اند نگريست، در حالى كه ديدگانش را به آفاق دورترى دوخته بود، به فردايى سرشار از اسرار و حوادثى كه جز خدا كسى نمى‏داند. سخنان رسول خدا، آرام و نافذ اين‏گونه جوشيد:

ـ «گويا مرا خوانده‏اند و من اجابت كرده‏ام. من در ميان شما دو امانت سنگين بر جاى مى‏گذارم: كتاب خدا و عترتم را. بنگريد كه پس از من با اين دو وديعه چه مى‏كنيد. اين دو از هم جدا نخواهند گشت، تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.»

على بن ابى‏طالب نزديك آن حضرت بود. على عليه‏السلام را فراخواند و دست او را گرفت و او را به همه جهانيان تقديم كرد، در حالى كه مى‏فرمود:

ـ آيا من از مؤمنان بر خودشان سزاوارتر نيستم و همسرانم مادران مسلمين نيستند؟

صداها به تأييد برخاست. از اينجا و آنجا:

ـ آرى! اى پيامبر خدا.

پيامبر، در حالى كه دست على را بلند كرده بود، گويا تاريخ و نسلهاى آينده را مخاطب قرار داده، چنين گفت:

ـ هركه را من مولاى اويم، اين على مولاى اوست، خدايا دوستدارش را دوست بدار و با دشمنش دشمن باش.

پيامبر، رسالت خويش را انجام داده بود. جبرئيل، بشارت آسمان را اين‏گونه آورد:

الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمْ الاْءِسْلاَمَ دِينا(12)

چشمه‏اى از خوشحالى در آن صحراى داغ جوشيد. حسّان بن ثابت از مسرّت و شادى در التهاب بود و آن لحظات آسمانى را اين‏گونه به تصوير كشيد:(13)

«پيامبرشان در غدير خم، آنان را ندا داد، و چه منادى شنوايى! و پرسيد: مولا و سرپرست شما كيست؟ همه بى‏درنگ گفتند: خدا مولاى ماست و تو سرپرست مايى و هرگز از ما نافرمانى نخواهى يافت.

پس فرمود: يا على! برخيز، كه من تو را به پيشوايى و هدايت پس از خويش پسنديدم. هركه را من مولايش بودم، اين على مولاى اوست، پس براى او ياوران صادق و دوستدار باشيد. و چنين دعا كرد: خدايا هركه را دوست او باشد، دوست بدار و با دشمن او دشمن باش.»

در حالى كه چشمان پيامبر از شادى مى‏درخشيد، اين‏گونه زمزمه كرد:

ـ اى حسّان! تا وقتى كه با زبانت ما را يارى مى‏كنى، روح‏القدس ياورت باد.

صحابه برخاستند و على را بر اين منصب تهنيت گفتند و سخنشان چنين بود:

«به‏به يا على بر تو، كه مولاى من و مولاى هر زن و مرد مؤمن شدى.»

و روز 18 ذى‏حجّه، روز شادى و عيد بود. دين كامل شده و نعمت تمام گشته بود.

صحنه دوّم

پيامبر خدا روز عيد قربان در حجة‏الوداع به خطبه ايستاد:

«اما بعد! اى مردم، از من چيزى بشنويد كه برايتان آشكار مى‏كنم. نمى‏دانم، شايد پس از امسال، ديگر شما را اينجا نبينم. خونها و اموالتان بر شما حرام است، تا پروردگارتان را ملاقات كنيد، مثل حرمت و احترام اين روز و اين ماه و اين شهر.

اى مردم! مؤمنان برادرند. مال هيچ‏كس براى برادرش حلال نيست مگر از روى رضايت خاطر. پس از من به كفر باز نگرديد كه گردن يكديگر را بزنيد. همانا ميان شما چيزى گذاشته‏ام كه اگر به آن تمسّك جوييد، پس از من هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و عترتم اهل بيتم ...»

موسم حج پايان يافت. سرورمان حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مكه را پشت سر نهاد، در حالى كه صد هزار نفر يا بيشتر همراهش بودند. تاريخ، به روز 18 ذى‏حجّه سال دهم هجرى اشاره مى‏كند. كاروانهاى حجّاج، در دل دشتها روان‏اند. خورشيد در دل آسمان گويا شعله مى‏ريزد. كاروانها به جايى نزديك جحفه مى‏رسد كه محلّ جدا شدن راههاست، غدير خم. پيامبر را، در حالى كه بر ناقه «قُصوى» سوار است، تب رسالتها فرا مى‏گيرد. جبرئيل نازل شده و پيام آسمان را آورده است. پيامبر مى‏ايستد و نيوشاى اين انذار آسمانى مى‏گردد:

يَا أَيُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ مَاأُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...

و دهها هزار نفر مى‏ايستند و همه از راز ايستادن پيامبر در اين قطعه گدازان از دنياى خدا مى‏پرسند. برخى از اصحاب، جايگاه بلندى براى رسول خدا مى‏سازند. پيامبر را سخنانى است كه مى‏خواهد به دهها هزار از صحابه و به نسلهاى آينده و به تاريخ بگويد. حمد و ثناى الهى از ميان لبهاى اين آخرين رسول مى‏تراود. على نزديك كسى ايستاده است كه او را از خردسالى بزرگ كرده و به او شيوه زيستن آموخته است. در حالى كه دهها هزار نفر به سوى پيامبر سر مى‏كشيدند، فرمود:

ـ آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم؟

از دهها حنجره بانگ برآمد:

ـ آرى، اى رسول خدا.

پيامبر، دست على را گرفت و بالا برد و فرمود:

ـ هركه را من مولى بودم، اين على مولاى اوست.

آخرين رسول، دستان خويش را به سوى آسمان برد و چنين دعا كرد:

ـ خدايا هركه با او دوستى كند، دوستش بدار و با دشمنش دشمنى كن. ياورش را ياور باش و خواركننده‏اش را خوار ساز.

جبرئيل فرود آمد تا به پيامبر مژده دهد كه رسالت را به انجام رسانده است و اكنون لحظه استراحت است. دين، كامل گشته و نعمت تمام شده و چنين گفته شده است: «الحمدللّه‏ ربّ العالمين».

پيشانى درخشان او از دانه‏هاى عرق، مى‏درخشيد. قطرات عرق همچون دانه‏هاى شبنم مى‏تابيد. سخنان آسمانى بر فراز عمق قلبى كه دنيا و تاريخ را پر كرده است، چنين نقش بست:

الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمْ الاْءِسْلاَمَ دِينا.

صحنه سوّم

روزها مى‏گذرد. پيام‏آور آسمان به حج خانه خدا مى‏رود. آسمان، «غدير خم» را در راه بازگشت، برگزيده است. جبرئيل فرود مى‏آيد:

ـ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ يا ايّها الرسول بَلّغ ما انزل اليك مِن ربّكَ....

ـ و مردم؟ ...

ـ «و خدا تو را از گزند مردم نگاه مى‏دارد.»

ريگها، داغ و توان‏سوز است. پيامبر مى‏ايستد. صد هزار يا بيشتر نيز همراه او مى‏ايستند. علامت سؤال بر چهره‏ها نقش مى‏بندد. تاريخ مى‏ايستد، تا به سخن آخرين پيامبر گوش دهد:

ـ آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم؟

ـ چرا اى رسول خدا.

ـ هركه را من مولاى او بودم، اين على مولاى اوست. اى مردم! بزودى كنار حوض كوثر بر من وارد خواهيد شد و من از شما درباره دو امانت سنگين خواهم پرسيد.

ـ كدام دو امانت، اى پيامبر خدا؟

ـ كتاب خدا و عترتم، اهل بيتم.

و تاريخ مى‏گذرد، بى‏آنكه به چيزى توجّه كند. كاروانهاى حجّ، راه بازگشت به سرزمينهاى خود را پيش گرفته‏اند. مردم همه، گروه گروه وارد دين خدا گشته‏اند. جبرئيل فرود مى‏آيد تا آخرين آيات آسمان را بر پيامبر بخواند:

ـ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ....

و پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله احساس مى‏كند كه رسالتش در زمين پايان يافته است و وقت آن است كه استراحت كند. ولى ...

____________________________________________________

1 ـ معجم البكرى، ج2، ص368

2 ـ معجم البلدان، ج2، ص389

3 ـ جواهر، ج20، ص75

4 ـ رحله ابن‏بطوطه.

5 ـ مجله تراثنا، شماره 25، سال 11، ص26

6 ـ الينابيع الفقهيّه، الحج، 220، 353، 558 و 610

7 ـ الغدير، ج1، ص10 و 11

8 ـ آيه و منَ النّاسِ مَنْ يشرى نفسه ابتغاءِ مرضاة‏اللّه‏ در اين مورد نازل شد.

9 ـ تاريخ يعقوبى، ج2، ص39 و اسدالغابه، ج4، ص103

10 ـ آل عمران: 191

11 ـ مائده: 67

12 ـ مائده:3

13 ـ يناديهم يوم الغدير نبيّهم ...

 


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تصاوير منتخب 3

وبلاگ نسل غدیر

ما ز نـســــــل غـدیـــــر و حضرت زهــــراییــــم

اطلاعات سايت