close
تبلیغات در اینترنت
چراغ غدیر
چراغ غدیر

 

حادثه‌اي که تمام تاريخِ ازين پس تا به قيامت را آبستن است؛ حادثه‌اي به وسعت اين صحرا، به حرمت حجةالوداع نبي و به قيمت اسلامِ از اين پس.

پيامبر، نگاه‌هايش، قدم‌هايش، سخنانش بوي رفتن مي‌دهد و در چشمانش تنها يک التهاب و دلواپسي موج مي‌زند؛ دلواپسي امت پس از خود، دلواپسي اسلام پس از اين.

وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ. (آل عمران: 144)

 محمد، تنها يک رسول است که پيش از او نيز رسولاني ديگر بوده‌اند. آيا اگر عمرش به سر رسيد، دوباره به سوي گمراهي و جهل گذشته خويش برمي‌گرديد؟

خداوندا! مبادا امت مرا پس از من بي‌چراغ و بي‌فانوس در اين کوره راه زندگاني رها کنى! مبادا قوم من بي‌ولي و بي‌سرپرست بمانند و تمام رنج‌هاي ساليان من بر باد رود!

و خدا از اين‌رو، صدايش کرد و او را بشارت داد به هارون پس از موسى، به تکيه‌گاه آتيه دين حق، به پشت و پناه امت اسلام، به چراغ فروزاني که تا قيامت يکه و تنها، در مسير تندباد و طوفان هستي خواهد سوخت و مشعل شب‌هاي تار آدميان خواهد ماند. و خدا از اين رو، کلمات شور و شعف و بشارت خويش را بر دل منزله محمد ريخت و در آن صحراي برهوت، دريايي از جمعيت گواه پديد آورد و اشک‌هاي شوق ملايک را بر سر و روي آن جماعت ريخت... .

محمد، دست‌هاي مردي را در دست گرفت و به آسمان برد. محمد، مردي را شانه به شانه خويش تا فراز قله خلافت و وصايت بالا برد و به تمام خلقت نشانش داد. محمد، مردي را به نام، صدا زد و ولايت پس از خويش را به دستان او سپرد؛ مردي که بيگانه نبود، مردي که تازه از راه نرسيده بود، مردي که نومسلمان و نوظهور نبود. آن مرد، از آغاز داستان بلند رسالت، هر لحظه سايه به سايه رسول همه جا مي‌دويد. آن مرد، سپر بلاي رسول خدا(ص) بود. نخستين لبيک ايمان به محمد را در ميان مردان، او به زبان آورد. نخستين نماز اسلام را او به محمد اقتدا کرد. آن مرد، شير دلاوري بود که روز و شب، گرداگرد رسول، اسلام را پاس مي‌داشت. آن مرد، محرم اسرار مگويِ پيامبري، آيينه‌دار دانش و عصمت رسول خدا؛ آن مرد «علي» بود.

همه او را مي‌شناسند که در تمام روزگار، هيچ‌کس در نزديکي به رسول خدا(ص) از او پيشي نگرفت. هيچ‌کس در شباهت خلق وخوي او به محمد شکي نکرد. همه او را مي‌شناسند که شانه به شانه مصطفي لحظه‌اي نياسود و از صيانت اسلام لحظه‌اي غفلت نکرد. اينک همه گواهند، همه مسرورند، همه خوش‌دلند از اين انتخاب و اين انتصاب. همه قرار گرفتن آينده دين خدا در آغوش ولايت علي(ع) را دل‌خوش شده‌اند. همه امانت رسول خدا(ص) را در دستان ولي پروردگار ايمن مي‌بينند.

و خدا از فراز زمين و زمان، لبخند مهر خويش را بر خاک مي‌بارد و عالميان را چنين نجوا مي‌کند: «امروز دينتان را کامل ساختم و نعمتم را بر شما تمام کردم».

آه! خدا چه نيکو منّت نهاد بر انسان، به‌واسطه ولايت على. خدا چه مهربان بود با ما که علي را به پيشوايي‌مان برگزيد. آه، علي چه نام برازنده‌اي است امروز که از لبان محمد شنيده مي‌شود. علي چه کلمه مقدسي است که اينک تمام عالميان به تبرک نجوايش مي‌کنند. علي چه راز بلندبالايي است که امروز سر مي‌گشايد و آشکار مي‌شود. على، معماي عاشقانه هستي است که اينک، از اسرار قدسي خويش پرده برمي‌دارد. هستي دنيا براي بودن على است و بودن على، براي بودن اين روز يگانه است. امروز على ورد زبان کائنات است. امروز على تمام علت آفرينش است. امروز على، محمد است که در ادامه تاريخ چهره مي‌نمايد. «نادَ عَلِيّاً مَظْهَرَ الْعَجائِبِ. تَجِدْهُ عَوْناً لَکَ فِي النَّوائِبِ».

اينک تمام گذشته و آينده زمين، از هر کجا که هست، سرک کشيده و غدير را مي‌نگرد. تمام چشم‌ها به چهره يگانه خورشيد غدير دوخته شده و گوش‌ها همه به صداي ماندگار غدير سپرده شده است. تمام دست‌ها به بيعت با امام غدير بالا رفته‌اند. تمام قلب‌ها به شوق جاودانگي غدير مي‌تپند و تمام لبخندها، به روي عيد غدير لب مي‌گشايند و شکرانه اين سرور را به درگاه خداي عزيز سجده مي‌برند.

لب‌ها همه آمين‌گويان، لب‌ها همه دعاخوانند؛ چراکه رسول دردانه خلقت، دست‌هاي هميشه‌مستجاب را به آسمان برده و با صدايي که تا هميشه روزگار در تمام گوش‌هاي بيدار طنين خواهد داشت، تمام آرزويش را با خداوند در ميان مي‌نهد: «اَللَّهُمَّ وَ الِ مَنْ والاهٌ وَ عاد مِنَ عاداهُ...».

تمام جن و انس و ملک، تمام آب‌ها و خشکي‌هاي زمين، تمام ستاره‌هاي آسمان و ماهيان درياها همه آمين مي‌گويند. برگ برگ درختان و ريگ ريگ صحراها آمين مي‌گويند. ماه و خورشيد و فلک همه آمين مي‌گويند و تمام عرش به چشم خويش مي‌بيند که در دَم، پروردگار، استجابت دعاي رسولش را فراهم مي‌کند و از همان‌گاه، رستگاري دوست‌داران على تا به قيامت رقم مي‌خورد.

چه مبارک لحظه‌اي است. چه فرخنده و خجسته است اين سرزمين؛ چه خوش‌بخت است اين برکه غدير؛ برکه‌اي که چون آيينه‌اي مقدس و چون جام جهان‌نما، تصوير عظيم‌ترين حادثه روزگار را در سينه خويش قاب گرفت و به تمام تاريخ انعکاس داد. برکه‌اي که نامش به نام مردي گره خورد که تا پايان عمر زمين، جاده‌هاي نجات و هدايت، همه به نام معصوم او ختم مي‌شوند و مسير نيک سرانجامي خلقت، تنها پشت سر گام‌هاي ولايت او قدم برمي‌دارد.

«وَلَوْ لا اَنْتَ يا عَِليَّ لَمْ يُعرَفِ الْمُؤْمِنوُنَ بَعْدِى...».

اي على! اي تجسم والاي حقيقت! اي معيار سنجش آفرينش! اي لوح محفوظ اسرار خلقت! اي سايه خداوند بر زمين! اگر تو نباشى، پس از من، پس از رسالت محمد، هيچ مؤمني شناخته نخواهد شد. هيچ نشاني از دين خداوند نخواهد ماند. ديني که من با ذره ذره جانم، با نفس نفس هستي‌ام چون بذري شکننده و زودرنج، در خاک بي‌رونق حجاز کاشتم و از او درختي برآوردم که شاخساران تنومندش تا قيامت بر سر تمام زمين سايه مي‌اندازد.

اگر تو نباشى، شجره طيبه اسلام در بهار عمر خويش، به برگ‌ريزاني شتابان روي مي‌آورد و هيچ دستي پاسبان برگ و بار نوباوه‌اش نيست. اي على! امتم را به تو و تو را به پروردگار مي‌سپارم. اي على! ميراث گران‌مايه اسلام را چون امانتي پربها در دستان ولايت تو مي‌نهم. پاسدار دين پروردگار باش؛ پاسدار امت پيامبر آخرالزمان، پاسدار کتاب و عترت محمد تا روزي که در فردوس برين، امانتم را به من بازگردانى!

اي على! اي که همزاد والاي منى! اي که روح مرا در جسم مبارکت دميده‌اند! اي که موساي رسالت مرا تنها تو هارونى! سرزمين علم لايتناهي پروردگار منم و تو دروازه اين سرزمينى. وصي و ميراث‌دار من تويى، آميخته با گوشت و خون تو منم. اي که ايمان به تو، ايمان به من است! اي که ستيز با تو ستيز با محمد است! در آن روز که پايان عمر زمين فرا مي‌رسد و هرکس به منزلگاه ابدي خويش روانه مي‌شود، در آستانه کوثر بهشت، تو در کنار منى؛ همراه و رفيق من.

اي على! وعده‌هاي مرا تو محقق مي‌کنى. علم بي‌پايان مرا تو در سينه داري و در بهشت جاودانه خداوند، پيروان حقيقي تو بر منابر روشن فردوس جاي خواهند داشت و آنان همسايگان منند در جنّت هميشه ماندگار.

غدير، فلسفه آفرينش مبارک تو بود؛ آنجا که قله سرفراز شانه‌هايت را همه بر بام تاريخ ايستاده ديدند و دستان محمد، دست ولايتت را بر فراز روزگار بالا برد و تو را فانوس راه‌هاي پس از خويش ناميد؛ آنجا که تمام دست‌هاي بشر به تأييد و تصديق تو به اهتزاز درآمدند و نام تو را بر لب اقرار کردند؛ آنجا که همه از نو اسلام آوردند و تو را شهادت دادند تا به سوي تکميل ايمانشان ره‌سپار شوند.

سلام بر تو اي امام غدير! اي خورشيد بي‌غروب ولايت! سلام بر تو که آفتاب وجودت از پس کوه شانه‌هاي رسول خدا(ص) در غدير سربرآورد و ديگر هرگز به غروب ننشست. سلام بر تو که ولايتت قصه مستدام تاريخ است و حقيقت امامتت، اعتراف لب‌هاي تسليم‌گوي و پرهيزکاري است که در قفاي قافله رستگاري راه مي‌پويند و پا بر جاي پاي رسول مي‌نهند. تو را نمي‌توان ناديده گرفت، تو را نمي‌توان از خاطر برد؛ نمي‌توان تو را به گوشه ذهن‌ها راند؛ که تو حقيقت همواره در عرصه اسلامى، که تو ادامه محمد در سرنوشت سعادت انسانى؛ که رسول، دست‌هاي لرزان امت خود را در دست‌هاي اقتدار تو نهاد و تو، انسان بعد از محمد را چون کودکي بي‌‌پناه در آغوش کشيدي و پابه‌پا بردي تا شيوه راه رفتن بياموزد. اي سرچشمه ولايت! شهادت مي‌دهم که تو وارث راستين هدايت خاتمى.

 


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تصاوير منتخب 3

وبلاگ نسل غدیر

ما ز نـســــــل غـدیـــــر و حضرت زهــــراییــــم

اطلاعات سايت